تبليغاتX
کلید عشق
صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
کلید عشق
عشق کلید شهر قلب است،به شرط آنکه قفل دلت هرز نباشد که با هر کليدي باز شود.
علی یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389
اشتباه نکنید این فرد نه یک سیاستمدار بود و نه رییس یک سازمان بین‌المللی.

باید داستان را از اول مرور کنیم و به تاریخ اول سپتامبر سال 1983 برگردیم:
اول سپتامبر سال 1983 بود و جنگ سرد بین ابرقدرت‌های جهان - شوروی و آمریکا - با شدت تمام دنبال می‌شد ، یک هواپیمای خطوط هوایی کره از فرودگاه جان اف ‌کندی نیویورک به مقصد سئول کره جنوبی حرکت می‌کرد.
در نیمه راه ، هواپیمای مسافری به اشتباه وارد حریم هوایی شوروی شد. جت‌های روسی به این هواپیما نزدیک شدند، خلبانان جت‌های روسی نمی‌دانستند که هواپیما حاوی مسافرهای عادی است ، آنها به هواپیما اخطار کردند که اگر خودش را معرفی نکند ، به آن شلیک خواهند کرد ولی در نهایت پاسخی دریافت نکردند....
گفته می‌شود در واقع پرسنل پرواز هواپیما اخطار جنگنده‌های روسی را دریافت نکرده بودند ، البته تا به امروز تئوری‌های زیادی در این مورد وجود دارد. یک ساعت گذشت و جت‌ها همچنان ، هواپیما را همراهی می‌کردند تا اینکه از مقامات روسی دستور رسید که هواپیما نابود شود. این کار انجام شد و در نتیجه 269 مسافر کشته شدند...

بعد از اینکه همه متوجه فاجعه شدند ، مقامات روسی سعی کردند عمل خود را توجیه کنند ولی رونالد ریگان رییس جمهور وقت آمریکا روس‌ها را بربر دانست و کار آنها را «جنایتی علیه بشر که نباید فراموش شود» تلقی کرد.
تنش بین ابرقدرت‌های به حداکثر خود رسیده بود و نظامیان هر دو جبهه در حالت آماده‌باش نظامی قرار گرفته بودند.
در یک شب سرد در 26سپتامبر سال 1983، استانیسلاو یوگرافوویچ پتروف یک سرهنگ دوم نیروهای موشکی استراتژیک سر کارش بود او به جای همکارش که به علتی نتوانسته بود در محل کار ظاهر شود ، پست می‌داد و آسمان شوروی را پایش می‌کرد...
کمی از نیمه‌شب گذشته بود که پتروف هشداری از یک کامپیوتر گرفت : یک موشک اتمی از سوی آمریکا شلیک شده و مقصدش مسکو است!!!

پروتکل نظامی از پیش تعریف‌ شده روس‌ها در چنین شرایطی این بود که همه سلاح‌های اتمی برای انجام یک ضد حمله به صورت سریع و آنی فعال شوند و پس از آن به مقامات نظامی و سیاسی اطلاع داده شود.
صدای آلارم‌ها در پناهگاهی که پتروف در آن بود به گوش می‌رسید و نورهای قرمز به نشانه شناسایی موشک اتمی آمریکایی‌ها به وسیله ماهواره‌های روسی همه جا روشن بودند.
ولی پتروف حس می‌کرد هشدار کامپیوترها درست نباشد ، او فکر کرد که اگر آمریکا واقعا قصد حمله به شوروی را داشته باشد از همه موشک‌هایش استفاده می‌کند و با پرتاب صرفا یک موشک ، فرصت ضدحمله را به روس‌ها نمی‌دهد.

لحظاتی بعد استرس در پناهگاه بیشتر شد و همه افسرها در تشویش بودند چرا که کامپیوترها ، موشک‌های دوم ، سوم ، چهارم و پنجم را هم شناسایی کرده بودند.
پتروف دو راه پیش رو داشت : به غریزه‌اش اعتماد کند و همه اخطارهای کامپیوترها را ناشی از اشتباه آنها بداند و یا طبق پروتکل نظامی ، سیستم موشکی شوروی را فعال کند و آغازگر جنگی شود که بی‌شک موجب مرگ میلیون‌ها نفر می‌شود.
پتروف کار اول را انجام داد!!!

با گذشت دقایقی معلوم شد که حق با پتروف بوده است.همه اینها ناشی از خطای کامپوتر و نقص در یک قطعه چند دلاری بود.پتروف حالا یک قهرمان بود ، او از جنگ اتمی پیشگیری کرده بود ، افسران دور و برش ، تصمیم شجاعانه او را ستودند.
ولی مقامات کرملین اینگونه فکر نمی‌کردند ، او به هر حال از پروتکل نظامی تخطی کرده بود ، اگر تصمیم او اشتباه از آب در می‌آمد ، جان میلیون‌ها نفر از شهروندان شوروی را به خطر می‌انداخت. بنابراین تصمیم گرفته شد که پتروف به بازنشستگی پیش از موعد برود ، با حقوقی حدود 200 دلار در ماه!
تا سال 1988 به خاطر حفظ اسرار نظامی کسی از تصمیم قهرمانانه پتروف آگاه نشد ، در این زمان یکی از افسران حاضر در آن پناهگاه کتابی در مورد واقعه نوشت و همه چیز را توضیح داد.

هیچ کس نمی‌داند که اگر پتروف ،آن افسر 44ساله‌ ،آن شب در آن پناهگاه نبود ، چه اتفاقی می‌افتاد و باز کسی نمی تواند حدس بزند اگر همکار آقای پتروف آن روز در شیفت خودش حاضر می‌شد چه تصمیمی می‌گرفت ولی مسلم است که پتروف بیشتر از هر شخص دیگری باعث نجات جان انسان‌ها شده است.
شاید اگر آن تصمیم پتروف نبود ، الان من و شما در پشت مانیتورهایمان در حال خواندن این متن نبودیم!!!


پی نوشت : اول اینکه ببخشید که یه کم زیادی دیر شد چون فصله امتحانات بود و .........

دوم اینکه مثل همیشه چند تا از مخلوقات خدا براتون میذارم...... برید حال کنید ........ عکس اول که آتیش گرفتن جاده بر اثر نشت بنزین رو نشون میده و اینم حیوونی که مورد علاقه من : شاه پنگوئن 

علی دوشنبه ششم اردیبهشت 1389

برد دزدي را سوي قاضي عسس                         خلق بسياري روان از پيش و پس 

گفت قاضي کاين خطاکاري چه بود                       دزد گفت از مردم آزاري چه سود

گفت، بدکردار را بد کيفر است                             گفت، بد کار از منافق بهتر است

گفت، هان بر گوي شغل خويشتن                        گفت، هستم همچو قاضي راهزن

گفت، آن زرها که بردستي کجاست                      گفت، در هميان تلبيس شماست

گفت، آن لعل بدخشاني چه شد                          گفت، ميدانيم و ميداني چه شد

گفت، پيش کيست آن روشن نگين                        گفت، بيرون آر دست از آستين

دزدي پنهان و پيدا، کار تست                               مال دزدي، جمله در انبار تست

تو قلم بر حکم داور ميبري                                   من ز ديوار و تو از در ميبري

حد بگردن داري و حد ميزني                                گر يکي بايد زدن، صد ميزني

ميزنم گر من ره خلق، اي رفيق                             در ره شرعي تو قطاع الطريق

مي‌برم من جامه‌ي درويش عور                             تو ربا و رشوه ميگيري بزور

دست من بستي براي يک گليم                            خود گرفتي خانه از دست يتيم

من ربودم موزه و طشت و نمد                               تو سيه دل مدرک و حکم و سند 

دزد جاهل، گر يکي ابريق برد                                دزد عارف، دفتر تحقيق برد

ديده‌هاي عقل، گر بينا شوند                                خود فروشان زودتر رسوا شوند

دزد زر بستند و دزد دين رهيد                                شحنه ما را ديد و قاضي را نديد

من براه خود نديدم چاه را                                     تو بديدي، کج نکردي راه را

ميزدي خود، پشت پا بر راستي                              راستي از ديگران ميخواستي

ديگر اي گندم نماي جو فروش                                با رداي عجب، عيب خود مپوش    

چيره‌دستان ميربايند آنچه هست                            ميبرند آنگه ز دزد کاه، دست

در دل ما حرص، آلايش فزود                                  نيست پاکان چرا آلوده بود

دزد اگر شب، گرم يغما کردنست                            دزدي حکام، روز روشن است

حاجت ار ما را ز راه راست برد                                ديو، قاضي را بهرجا خواست برد        


پروین اعتصامی


پی نوشت :

1-  اول جا داره از همه کسایی که تو تحقیق شرکت کردند یه تشکر اساسی بکنم و بگم که نمره اش نصف نصف، آدرس بدین بفرستم ........... اونایی هم که شرکت نکردن از دستشون رفته ..... منظورم ثواب اخرویه .......

2-  امیدوارم از شعر خوشتون بیاد ...... این بهترین شعر انتقاد آمیزیه که تا به حال خوندم ...... لطفا نظرتونو دربارش بگین ......

3-  مطابق معمول هر دفعه عکسهایی از منظر زیبا رو براتون میذارم که  بهتره خودتون ببینیدش ........... اینم یه عکسی هست از یه منطقه ای که حدود 2000 سال پیش در پرو ایجاد شده و یکی از عجایبه ......

علی یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389

سلام دوستان .........

این پست رو نوشتم چون به کمکتون احتیاج دارم ........

اگه میشه به لینک زیر برین و تو تحقیق شرکت کنید ...... یه تحقیق دانشگاهیه و برام خیلی مهمه ....

همین جا هم از کسایی که تو این تحقیق شرکت کردن از صمیم قلب ممنون

شرکت در تحقیق

علی سه شنبه هفدهم فروردین 1389


روزی مردی پیش قاضی آمده و گفت : ای قاضی نگهبان دروازه شهر هر بار که من وارد و یا خارج می شوم مرا به تمسخر می گیرد و در مقابل حتی نزدیکانم دشنامم می دهد . قاضی پرسید چرا ؟ این رفتار را می کند مگر تو چه کرده ایی آن مرد گفت : هیچ ، خود در شگفتم چرا با من چنین می کند.

قاضی گفت بیا برویم و خود با لباسی پوشیده در پشت سر شاکی به راه افتاده و به او گفت به دروازه شو تا ببینم این نگهبان چگونه است . به دروازه که رسیدند نگهبان پوز خندی زد و شروع کرد به دشنام گویی و تمسخر آن مرد بیچاره . قاضی صورت خویش را از زیر نقاب بیرون آورد و گفت مردک مگر مریضی که با رهگذران اینچنین می کنی سپس دستور داد او را گرفته و محبس برده و بر کف پایش ۵۰ ضربه شلاق بزنند .

سه روز بعد دستور داد نگهبان را بیاورند و رو کرد به او و گفت مشکل تو با این مرد در چه بود که هر بار او را می دیدی دیوانه میشدی و چنین می گفتی .

مرد گفت : هیچ
قاضی پرسید پس چرا در میان این همه آدم به او می گفتی ؟
گفت : چون می پنداشتم این حق را دارم که با مردم چنین کنم اما هر ضربه شلاق به یادم آورد که باید پا از گلیم خود بیرون نگذارم .
قاضی گفت : عجیب است با این که به تو بدی نکرده بود تو به او می تاختی ؟ چون فکر می کردی این حق را داری !؟
آن مرد گفت سالها به مردم به مانند زیر دست می نگریستم فکر می کردم چون مواجب بگیر سلطانم پس دیگران از من پایین تر هستند . این شد که کم کم به عابرین آن طور برخورد می کردم که دوست داشتم .

قاضی پس از آن ماجرا پنهانی در کار کارمندان و کارگزاران دستگاه دیوانی دقت کرد و دید اغلب آنها دیگر وظایف خویش را آن گونه که دستور گرفته اند انجام نمی دهند و هر یک به شیوه ایی به خطاکاری روی آورده اند . به محضر سلطان شد و شرح جریان را بگفت .

سلطان در دم دستور داد او را بگیرند و به محبس برده و ۵۰ چوب بر کف پای بیچاره قاضی بنوازند . چون قاضی را بار دیگر به پیشگاه سلطان آوردند سلطان گفت : خوب حالا فهمیدی در کار دیوانی دخالت کردن چه مزه ایی دارد . قاضی سر افکنده و گریان گفت : آری و سپاس از چوب سلطان که مرا به خود آورد .

قاضی چون از درگاه سلطانی برون شد با خود گفت : عجبا ! من به پیش سلطان شدم تا خطاهای عوامل حکومت را باز گویم و او به من فهماند زمان چقدر دستگاه و دیوان را عوض می کند . متفکر یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : ریشه رشد تبهکاری در امنیت بزهکار است . و اینچنین بود که قاضی دست از قضاوت شسته با خانواده عزم ترک دیار خویش کرد . چون از دروازه خارج می شد دید همان نگهبان بزهکار با ترکه ایی در دست ، مردم را مضحکه و مورد ریش خند قرار می دهد.


پی نوشت : سلام بر همگی ، درسته که دسره ولی سال نو مبارک ، ببخشید که دیر به دیر آپ میکنم ولی سعی میکنم کیفیت رو حفظ کنم .....

راستش هدف از گذاشتن این مطلب هم این بود که بگم کسی که میخواد عدالت ایجاد کنه باید کتکشم بخوره ...... ولی می ارزه .....

خیلیها خواستن عادل باشن و شدن ولی فکر میکردن و میکنن که عادل تشریف دارن ...... راستی ، خواهشن از این حرفها برداشت سیاسی نکنین .......

آخه سیاست جیزه و امیدوارم که هیچ کدومتون وارد سیاست نشین تا شانس بهشت رفتن رو داشته باشین .......

راستی .... عکسها داشت یادم میرفت ..... این عکس یه جور گل تو استرالیاست و این عکس هم رعد و برق توی کیپ تاون آفریقای جنوبی رو نشون میده ...... امیدوارم که خوشتون بیاد .....

علی شنبه بیست و نهم اسفند 1388
الان که دارم این مطلب رو مینویسم 2 دقیقه مونده به عید ..... پس چیز زیادی نمیتونم بنویسم ....... کسی رو هم نمیونم خبر کنم ....... فقط میتونم برای همتون آرزوی خوشبختی بکنم ...... و بگم که :

قسم به آن کس که کس ندانست کیست ، قسم به آن کس که گناهان ما را بخشید ........

خدایا ! راضی هستیم به رضای تو ...... تلاش میکنیم برای بهتر شدن ...... دعا میکنیم برای وصال .....

خدایا ! هیچ کس را محتاج نامردان نگردان .............................الهی آمین .....


علی شنبه یکم اسفند 1388
این نوشته را بخوانيد حتی اگر خرافاتی نباشید، اندرز های خوب و توانمندی لابه لای این خط ها وجود دارد. این نوشته از سوي بنياد آنتونی رابینز برای كاميابي شما جمع آوری شده است

این پیام را نگه ندارید .

به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید .

2  با مرد یا زنی ازدواج کنید که دلبسته ي گفتگو کردن با او هستید. زيرا هنگامي كه پیرتر می شوید، مهارت های مصاحبه مانند دیگر مهارت ها بسيار برجسته می شوند .

3 همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید هزينه نکنید و یا همان اندازه که می خواهید نخوابید.

4 هنگامي كه می گویید: دوستت دارم، منظورتان همین باشد .

5 هنگامي كه می گویید :ببخشيد، به چشمان شخص مقابل نگاه کنید .

6 پيش از اینکه ازدواج کنید دستكم شش ماه نامزد باشید .

7 به عشق در نخستین نگاه باور داشته باشید .

8 هیچگاه به رویاهای کسی نخندید. مردمی که رویا ندارند هیچ چیز ندارند.

9 عمیق و با احساس عشق بورزید. شايد آسیب ببینید ولی این تنها راهی است که به طور کامل زندگی می کنید .

10 در اختلافها با انصاف بجنگید و از کسی هم نام نبرید .

11 مردم را از طریق خویشاوندانشان داوری نکنید .

12 آرام سخن بگوييد ولی سريع بيانديشيد .

13 هنگامي كه کسی از شما پرسشي ميكند که نمی خواهید پاسخ دهید، لبخندی بزنید و بگویید :چرا می خواهی این را بدانی؟

14 به ياد داشته باشید که عشق بزرگ و كاميابي های بزرگ نيازمند خطرپذيري هاي بزرگ هستند .

15 هنگامي كه کسی عطسه می کند به او بگویید عافیت باشد .

16 هنگامي كه چیزی را از دست می دهید، درس گرفتن از آن را از دست ندهید .

17 این سه نکته را به یاد داشته باشید: احترام به خود، احترام به دیگران و مسئولیت همه کارهایتان را پذیرفتن.

18 نگذاريد یک اختلاف کوچک به دوستی بزرگتان آسيب بزند .

19 هنگامي كه آگاه می شوید که اشتباهی مرتكب شده ايد، بيدرنگ براي برطرف كردن آن دست به كار شويد .

20 هنگامي كه تلفن را بر می دارید لبخند بزنید، کسی که تلفن کرده آن را در صدای شما می شنود .

21 زمانی را برای تنها بودن اختصاص دهید .

یک دوست واقعی کسی است که دست شما را بگیرد و قلب شما را لمس کند.

این پیام را پیش خود نگه ندارید


پی نوشت ها:

1- سلام،شرمنده که دیر به دیر آپ میکنم..... سرم یه کم شلوغه،این مطلبم بیشتر واسه خودم گذاشتم تا یه کم یاد بگیرم .... میدونم که شماها همشو بلدین ......

2- از پست قبلی تصمیم گرفتم که هر دفعه یه عکس مجله National Geographic بذارم تا یه کم هم با مخلوقهای دیگه خدا آشنا بشین ...... اینم لینکش

 

راستی....پسا پس روز عشاق هم مبارک ..... البته عشاق واقعی نه مثل آمریکایی ها دو روزه

 

علی پنجشنبه هشتم بهمن 1388

از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى !

آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده‌ام كافيه !

آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچه‌هام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده ميچرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى !

آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى !
مكزيكى: خب! بعدش چى؟

آمريكايى: بجاى اينكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشتريها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى ...

مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
آمريكايى: پانزده تا بيست سال !

مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟
آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره !

مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى !
با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى


پي نوشت ها:

1- اول اينكه خيلي ببخشيد كه دير شد ......... يه مشكلي از طرف ISP اينترنتم بوجود اومده بود كه نتونستم سر وقت آپ كنم .......

2- يه عكسي تو نشنال جئوگرافيگ ديدم حيفم اومد كه شما هم نبينيدش : لینک عکس

3- توي ادامه مطلب هم يه چيز طنز مانندي هست كه بدك نيست ولي زياد جالب هم نيست .... اميدوارم كه خوشتون بياد .........




ادامه مطلب...
علی سه شنبه بیست و دوم دی 1388
سلام دوستان .......


راستش فقط اومدم بگم شرمنده كه نميتونم بيام و آپ هاتون رو ببينم ......... آخه وقت امتحاناته و منم اگه خدا بخواد سوم بهمن خلاص ميشم ......... تو اين مدت هم از دوستاني كه برام نظر گذاشتن ممنونم و قول ميدم جبران كنم ...............................اميدوارم همتون موفق باشين .....................
علی چهارشنبه هجدهم آذر 1388

سخنان جالب و آموزنده از گابریل گارسیا ماکز

نویسنده معروف کلمبیایی و برنده جایزه نوبل در ادبیات



در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم...........

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود.........

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند......

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.....

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود آن را می سازد........

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم........

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند.......

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است......

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.........

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید........

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را كه میل دارد نیز بخورد.........

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است.......

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود.........

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است ...........

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.........


پي نوشت : اول اينكه اين پست با پستهای قبلی يه كم متفاوت بود و حيفم اومد كه اين جمله ها رو نخونين ....... راستشم اينه كه با خودم گفتم كه ملت چه گناهي كردن كه بايد نوشته هاي منو بخونن ........

دوم اينكه ببخشيد كه دير به دير آپ ميكنم ..... سرم يه كم شلوغه ..... يه كمي هم تنبلي مي كنم ....خوش باشيد

علی پنجشنبه چهاردهم آبان 1388
* كور دلاني عشق را آن چنان مي نگرند كه گويي عشق برادر شهوت است .......

* اظهار عشق پاك را گناه مي نگرند،گناهي كه در نزد خداي پسنديده است .......

* بر سر جواناني مي كوبند كه براي فرار از گناه شهوت به دنبال عشق پاك خويش مي روند .......

*عشق را گريستن بر سر قبر مردگان مي دانند و ايمان را خواندن دعاهائي كه معنايش را نمي دانند .....

* چنان مي پندارند كه عاقل كسي است كه عاشق نشده و ديوانه كسي است كه در عشق افتاده ......

* تكيه كلامشان خدا و نيكي و آگاهي و عدالت است و رفتارشان ريا و بدي و جهالت و غرور ........

* دم به دم بر طبل معنويت مي كوبند ، طبلي كه خود صداي آنرا نمي شنوند ........

* عشق را مخالف دين ميدانند و دين را راه رسيدن به خدا ...... خدائي كه خود عشق را آفريد ......

* مي گويند چشمان عاشق را عشق كور كرده ولي نمي گويند كه غرور و غيرت بيجا و بيش از حد خون را از مغزشان بريده و فكر را از سرشان پرانده .......

* مي گويند كه اسلام واقعي ديني است آزاد با چند محدوديت براي بهتر زيستن ( كه چنين نيز هست‌ ) ولي براي خود اسلامي ساخته اند با محدوديت هاي زائد و مقداري آزادي اجباري ......

* خود ، خداي شده اند ديگران مخلوق،خود گنهكارند و ديگران جهنمي،خود مسلمانند و ديگران كافر !!!!!

* از ياد برده اند محّمد(ص) و خديجه(س) را ،علي (ع) و فاطمه (س) را ، فقط خود را به ياد دارند .......

* چون خود عاشق نشده اند ، عشق را مي نكوهند ؛ چون خود دوست نداشته اند اظهار محبت را گناه مي دانند ....... 

* نمي دانند كه عاشق براي رسيدن به معشوق ، همواره دعا مي كند و ياد خدا را در دل دارد .......

* چون خود واقعا عاشق نشده اند ، شيريني هجران را نمي دانند و از شادي وصال خبر ندارند ........

* نمي دانند كه عاشق پس از رسيدن به معشوق ، به خاطر محبت خدا در راه رسيدن به او ، عاشق خدا نيز شده است ....

* اگر خودشان عاشق شده بودند ، شايد عاشقان را به سخره نمي گرفتند .......

* و در آخر نمي دانم چرا نمي گويند كه :(( مجنون تكه اي است ناقص‌ ، كه با ليلي تكميل مي شود ))

 

پي نوشت ها:

۱- سلام بر همه ....... اين دومين سري ازنوشته هاي خودم بود...... حالا اگه ديدين يه كم تنده بدونين كه من از رياكاري متنفرم......منظورم هم افراد رياكاره ......ميبينم كه دارم از وبلاگ فراريتون ميدم !!!!!

۲- اينائي دارم مي نوشتم و هنوز هم دارم مي نويسم ديده هاي عيني خودم هستند ..... كاش اين جور چيزها نبودند و من هم نميديدم و نمي نوشتمشون .......

۳- راستي ..... بعضي ها گفتن كه اينارو خودت ننوشتي ...... منم ميگم كه اگه كسي عين اينارو جائي ديده، بهم بگه تا بهش جايزه بدم ......

عکس

دانلود